|
ترنم احساس و شاید لحظه ای بی شعر ...
| ||
|
نه اخم می کنی نه لبخند می زنی فقط مرا به مهمانی لبهات دعوت می کنی [ 91/02/06 ] [ ] [ حسین پروند ]
از اتفاق دستهای پدرم مادرم هر روز لبخند را به خانه می آورد ما چقدر عاشقیم ما چقدر همدیگر را دوست داریم بی آنکه گریه کنیم همیشه پنجره را برای آمدن باران باز می گذاریم ... [ 91/02/06 ] [ ] [ حسین پروند ]
و تمام خودم را مرور می کنم جز نبودنت چیزی نیست چقدر زمان آمدنت دیر می رسد چقدر زمان رفتنت زود با این تناقص ها چه کنم ؟ [ 91/02/03 ] [ ] [ حسین پروند ]
کوپه ی حرفهای من
پر از نگفتن های توست ... [ 91/02/03 ] [ ] [ حسین پروند ]
غروب که می شود آفتاب از نگاهت پایین می آید سر می خورد در جاذبه ی چشمهات مهربانی ات را بر می دارد و فردا می تابد به زنی که منتظرش بودی ... [ 91/02/01 ] [ ] [ حسین پروند ]
پیدایت نمی کنم در هیچ کجای قصه هام نه در قاب آدینه ی امروز نه در بی حواسی دیروز راستی وقتی تو نیستی تکلیف انتظار چه می شود ؟
[ 91/02/01 ] [ ] [ حسین پروند ]
من با تو می مانم برایت شعر می خوانم تنها تو با چشمان زیبایت نگاهم کن ... [ 91/01/31 ] [ ] [ حسین پروند ]
گاه گاهی دل من می گیرد ... [ 91/01/30 ] [ ] [ حسین پروند ]
زندگی تکرار روزهای عادی نیست رنگ دارد جریان دارد تقویم دارد تقویم هایی که گاه گاهی برایت بیهوده جشن می گیرند ...
[ 91/01/29 ] [ ] [ حسین پروند ]
ما چقدر
زود عاشق
شدیم تو با
دستهایت و من از پشت
ویترین چشمهایم حالا چقدر
همدیگر را دوست
داریم هر روز
عینک هایم را تمیز می کنی تا قشنگ تر ببینمت ... [ 91/01/29 ] [ ] [ حسین پروند ]
شاعر شدم تا با زبیایی ات حرف بزنم تا چشمهایت با من حرف بزنند ... [ 91/01/29 ] [ ] [ حسین پروند ]
کجای شعرهایم پیاده ات کردم ؟ روی پله هایی که مدام از آن بالا می آوری یا کنار کیک تولدی که بوی تعفن مرا گرفته است به حرفهایم خوب بفهمان سالهاست مردی منتظر یک غزل عاشقانه است ... [ 91/01/29 ] [ ] [ حسین پروند ]
در سینه ی خود هوای باران داری آرامش شب های بیابان داری در موسم دلتنگی خود باز ای دل انگار تو هم شام غریبان داری [ 91/01/29 ] [ ] [ حسین پروند ]
دوباره غربت شعرم نهان
شد و حرفی در درونم
با
بیان شد خودم دیدم که عزراییل
می گفت خدا
هم صاحب
یک آشیان شد
در
بستر هر شعر به لاف آمده ایم شمشیر
کشیده در غلاف آمده ایم دنباله
ی یک راه درازیم عزیز از وادی عین و شین و قاف آمده
ایم
تمام دردهایم می شمارم بروی بقچه
ی دل می گذارم خدا می داند
اما ای عزیزم شبم با گریه ام سر می
گذارم زمستان تا زمستان در د
داریم دلی
بی کینه اما سرد داریم تمام دلخوشی هامان همین
است در
این نامردمی ها مرد
داریم
با دامنی از بهار برگرد آهسته و بی قرار
برگرد هر
شب بخدا
فقط می
گویم دنیای
من
اینبار برگرد
از دامن تو غزل می ریزد انگار که از تاج محل می ریزد طعمی است
میان کندوی لبت چک
چک چک چک
عسل می ریزد ما چقدر زود عاشق شدیم تو با دستهایت و من از پشت ویترین چشمهایم حالا چقدر همدیگر را دوست داریم هر روز عینکهایم را تمیز می کنی تا قشنگ تر ببینمت ... [ 91/01/28 ] [ ] [ حسین پروند ]
و چشمانی سیاه پر راز داری پرستوی خیالم هر شبی تو به سمت خانه ام پرواز داری
خش و خش های پاییز تو هستم صدای پای ناچیز تو هستم کجای قصه ها پنهان شدی تو ؟ که عمری گردن آویز تو هستم
من و تو یا تو و من چون بهاران من و تو یا تو و من زیر باران چه فرقی می کند هر کس که هستیم من و تو یا تو و من بیقراران
صدایت لهجه ی باران ندارد طنین بغض یک انسان ندارد تو از برگ کدامین فصلی ای عشق که پاییزت فقط آبان ندارد
آرامش روزهای شیرین با تو تقدیر قشنگ دیرین با تو یارب که همیشه در کنارت باشم با گفتن این دعا آمین با تو شب دل اندوهگین من است بی تو وقتی گیسوانت را روی دوش خورشید انداخته باشی [ 91/01/27 ] [ ] [ حسین پروند ]
بعد از تو سراغ هیچ شعری نمی روم بگذار بچه هایم آواره باشند ...
[ 90/12/25 ] [ ] [ حسین پروند ]
شاید غمگین ترین
غزلهایم را
مداد تنهایی ام را که می تراشم بزرگتر می شود ... در من هزاران درد می پیچد وقتی که تاوان غم عشق است " تنهایی " [ 90/11/23 ] [ ] [ حسین پروند ]
از زندگی از آینه از خویش خسته است دلتنگ شعر های تو در خود شکسته است ... این روزها بزرگترین آرزوی من اینکه : توی هوایی که تو نفس می کشی نفس بکشم این روزها بزرگترین آرزوی من همین است ... چشمهای تو " مراعات بی نظیری هستند از جاذبه های جهان که هیچ وجه شبهی ندارند ... [ 90/10/18 ] [ ] [ حسین پروند ]
ببخش این را می نویسم : آهسته با دل گرفته بخوان ... تو راحت می توانی ساعتها بی من به دیوار اتاقت زل بزنی و روی تخت دراز بکشی و با ثانیه ها خلوت کنی و شعر بگویی و دست بزنی برای نبودنم تو راحت می توانی سالها روی خیابانهای بی نشان از من گام برداری و خاطرات ترک خورده ی مرا روی سنگفرش های تقسم کنی و جهان را منهای من تا قرنها بگذرانی تو راحت می توانی کوچه ها را طی کنی بی آنکه بوی پیراهنی زندگی ات را در هیجان یک قهوه ی گرم که تمام اقبالت در ته استکانی که به آن خیره شده ای ببینی تو راحت می توانی بی من اکسیژن بگیری و همه ی خودت را در یک خانه ی چند ضلعی که حیاتش بوی گلهای شمعدانی ام نمی دهد بگذرانی و آهسته آهسته دستهایت را دراز کنی به سمت پنجره ای که در هیجان صبح ها عطر هیچ خاطره ای از من مشامت را نوازش نکند براستی چقدر راحت می توانی بی من نفس بکشی زندگی کنی ...
[ 90/08/14 ] [ ] [ حسین پروند ]
اشکی چکید گوشه ی چشمم شفا و بعد ... شوقی وزید از سر لطف رضا و بعد شب . ماه . آسمان و کسی پشت پنچره فریاد می کشید خدایا خدا و بعد گم شد در ازدحام ضریحت کبوترم عطر حضور بوی گلاب و حنا و بعد زل زد به چشم من و دو چشمان خواهرم زائر به شکل زمزمه ی یک صدا و بعد مولای مهربان و نوازنده ی غریب دستی کشید روی سر ما دو تا و بعد ... حالا کنار پنچره لبریزم از شفا دست مرا بگیر در این خانه یا رضا 1 ) غریبی با نگاه آورده بودم دلی سرشار آه آورده بودم تمام لحظه ها ای ضامن من خودم را بی پناه آورده بودم 2 ) در عرش و زمین بوی شفا آمده است بوی شهدای کربلا آمده است ای زائر آرام نشین رضوی تبریک که میلاد رضا آمده است [ 90/07/17 ] [ ] [ حسین پروند ]
يك فصل عاشقي يك فصل انتظار شهريور است و من يك فصل بي قرار چون تيرماه داغ مي سوزم از غمت اي چشم خيس من باران بشو ببار يك فصل ساكتم يك فصل رام عشق يك فصل با تو من سرگرم كار و بار گم مي شوم شبي در خلسه اتاق مثل پرنده اي بر ابرها سوار دلتنگ گرمي آغوش گرم عشق چون روزهاي دي در حسرت بهار مي بوسمت عزيز از راه دور دور هر چند خسته اي از دست روزگار يك فصل با تو من يك فصل بي تو من لعنت به من به اين تقويم بي بهار
[ 90/06/23 ] [ ] [ حسین پروند ]
و قسم خورد به يك عهد كه زائر بشود عابر خسته ي چشمان تو شاعر بشود توي جمعي كه قرار است نباشد باشد همه گفتند به او اينكه مسافر بشود - پشت پرچين اتاقش دور از چشم افق باز در جشن غزلهاي تو حاضر بشود دور ها آن طرف دلهره هايت يك مرد در پريشاني اندوه تو عابر بشود عاقبت رفت دلش را بتكاند در باد ترس از اين داشت كه بي چشم تو كافر بشود مرد اين بار برايت چمدانش را بست مرد مي رفت كه با عشق تو شاعر بشود
[ 90/06/22 ] [ ] [ حسین پروند ]
شهريور شهرآورد نگاهت سالگرد ترنم روياهاي كودكيت كه تو در آن جان گرفتی و من در شب پر حلاوت چشمانت دنيايم را نديده دوست داشتم شکل گرفتی در بستر واژه هاي زلالي كه پرندگان از لبت دانه بر ميچيدند و بال به بال پلك هاي لطيفت پروانه هاي قشنگي به پرواز در مي آمدند يادم مي آيد شعر مي خواندي از لبان بسته ي شاعري كه لبهاي دوخته اش ... و اينك تو بزرگ شدي به شهريور ترانه هاي سبزي كه پيراهنت شده اند به رنگ دقايق مانده اي در آدينه ي عصري كه سادگي ات موجها را بوسه باران مي كنند آري تو بزرگ شده اي و از بوي كوچه هاي شب زده ي روستايي آمدي كه اسفندت بهار يك انجمن باشد
[ 90/06/19 ] [ ] [ حسین پروند ]
صبح يك روز خوب تابستان خواب بودم مرا صدا كردي [ 90/06/13 ] [ ] [ حسین پروند ]
یک استکان نگاه تو یک استکان شراب یعنی کنار بستر شعرم دمی بخواب خورشید چشمهای تو کافیست ، لحظه ای بر سرزمین برفی احساس من بتاب دست مرا بگیر و ببر تا خیال عشق دورم کن از شکنجه ی این رنج بی حساب دست مرا بگیر و ببر دورهای دور در سرزمین شعر و غزلهای ناب ناب بانوی سردسیری من بیش از این مخواه این عشق گرمسیری ما را تو بی جواب
[ 90/06/09 ] [ ] [ حسین پروند ]
التماس دعا
دريا دريا دلم تو را مي طلبد اين قدر ، غريب و مبتلا مي طلبد اي عشق ِ تو اسم اعظم , امشب دل من از نام عزيز تو شفا مي طلبد
[ 90/05/29 ] [ ] [ حسین پروند ]
باز مشق نام ليلي ميکنم خاطر خود را تسلي ميکنم
چون ميسر نيست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او ( نظامی ) و تو نیمه ی گمشده ای که پس از سالها ... کسی که سرآغاز عاشقانه زیستنم می شود ... گر چه جوان شكسته ي رنج زمانه ام آماده مي شوي كه بيايي به خانه ام ؟ آماده مي شوي كه بيايي و سالها مهمان شوي و خانه كني در ترانه ام ؟ بانوي شعرهاي غريب دلم شوي مثل پرنده پر بكشي بر كرانه ام مهمان سفره ي دل آشفته ام شوي آهسته باز گريه كني روي شانه ام امشب شبيه شوق قناري به پر زدن محتاج آسمان تو و آب و دانه ام يك روز مي رسد كه تو با چادري سفيد چون نو عروس قصه بيايي به خانه ام
[ 90/05/19 ] [ ] [ حسین پروند ]
به علی مطهری شاعر احساسها اندوه مرا نگفته از بر هستی دلواپس شاعران دیگر هستی شاگرد توام بدون اغراق بگم استاد مسلمی مطهر هستی ------- و یک سپید برای روزهای عزیزی که در آن نفس می کشم : به درخت کهنسال باغچه مان تکیه نمی کنم به خورشید سلام نمی دهم و روی زمین گام بر نمي دارم وقتی تو باشی به تو خیره می شوم به شانه های تو تکیه می کنم به تو سلام می کنم و روی اندوه هایت شادمانی می پاشم حالا تو را دوست دارم حالا به فصل دی ماه که می رسم می ایستم به زمستان ایمان دارم و به ساعتی که درست به وقت 5 تیرماه زنگ خورد
[ 90/05/16 ] [ ] [ حسین پروند ]
خدا مرا به فراق تو مبتلا كرده ميان اين همه آشفتگي رها كرده تو را به سمت غزلهاي ناب برده - مرا همين پرنده كه از آشيان جدا كرده كسي رسيده كه در اين سكوت وحشت زا مرا از آن طرف دشتها صدا كرده ... تو را براي من آورده از بهشت اينجا مرا بهانه ي تنهايي شما كرده ... مرا سپرد به دستت ، تو را به دست دلم خدا چه محشري از عاشقي به پا كرده ! خدا نكرده ؟ شنيدم خدا خودش مي گفت كه قسمت من و اين عشق را خدا كرده
[ 90/05/10 ] [ ] [ حسین پروند ]
حال و هوای این روزها .... چیزی شبیه عشق دوباره حس غريبي نشسته در قلبم
[ 90/05/04 ] [ ] [ حسین پروند ]
|
||
| [ و عشق در دل من شعله ایست آبی رنگ : که زرد می شود و می دهد مرا به فنا ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||